تبلیغات
سرکش - چگونه من از یک همجنسباز مرتکب، به یک مادر خوشحال صاحب چهار فرزند تبدیل شدم؟
سرکش
زن پرستی ممنوع!

چگونه من از یک همجنسباز مرتکب، به یک مادر خوشحال صاحب چهار فرزند تبدیل شدم؟

نوشته شده در تاریخ : پنجشنبه 9 بهمن 1393   12:41 ق.ظ

مقاله ی زیر متن خبری از تجربه ی یک زن همجنسباز انگیلیسی است که سر انجام به راه درست بازگشت. شاید تجربه ی همجنسبازی برای یک زن، بتواند او را از مصیبت های اخلاقی همجنسان خودش آگاه کند؛ چیزی که مردان همواره تحمل می کنند!

زمانی که کریس هاهنه از همسرش به عنوان خانم خانه خداحافظی کرد، کسی که زمانی در روابط همجنس بازی مشغول بود، جکی کلون داوطلبانه درباره ی سفر عاطفی خود گفت و گو کرد.

زمانی که به چهار فرزندم هنگام مسابقه دادن در باغچه به همراه پدرشان می نگریستم، این به نظر غیرممکن می آمد که چندسال پیش من هیچ وقت تصور داشتن یک خانواده را نمی کردم.

یا بهتر بگویم؛ زمانی که از فکر کردن به اینکه مادر هستم دست برمی دارم، تصور می کنم که تنها راه برای داشتن فرزند از طریق یک اسپرم دهنده ی ناشناس است.

امروز با سه قلو های پنج ساله ام؛ تدی، فرنک، اورلا و یک دختر هفت ساله، سااوریس، با یک شوهر و یک خانه در منطقه ای خوش آب و هوا در حومه ی لندن، من می توانم به عنوان یک همسر و مادر الگو دیده شوم، با اینکه به عنوان کمدین و بازیگر تک نفره یک شاغل واقعی نیستم.

قبلا زن همجنسباز اکنون مادر

ازدواج کرده ی شاد: جکی کلون از یک زن همجنسباز مجرب به سمت مادر متأهل صاحب چهار فرزند رفت.


اما بین 20 تا 30 سالگی، من یک شخصیت بسیار متفاوت را به کلی حذف کردم: من یک زن همجنسباز بودم.

پس چه چیزی مرا به گرایش اصلی بازگرداند؟ آیا من به راحتی یک زندگی متعارف را مجبور شدم بپذیرم. آیا ساعت زیستی بدن من هم مرا نسبت به ندای آرزوی داشتن یک کودک ناشنوا کرده بود؟ آیا عده ای از زنان به همجنسبازی روی می آورند به خاطر اینکه به نظر جذاب می آید؟

یا شاید بعضی زنان همجنس باز انعطاف کافی را برای عشق به یک شخص در خود دارند؟ این ها یقینا سوالاتی است که در زبان بسیاری از مردم در این هفته جاریست، زمانی که فاش شد معشوقه ی کریس هاهنه - وزیر کابینه - ، کارینا تریمینگام به سبب علاقه مندی به مردی، معشوقه ی زن چندساله ی خود را دور انداخت.

برای بعضی این حقیقت به منزله ی یک شک بزرگ بود بیشتر از اینکه موضوع خیانت هاهنه به معشوقه اش باشد - که این یک کلاف داستانی آشنا در دنیای سیاست است.

البته من نمی توانم به جای زنان دیگر صحبت کنم، اما من با کوله باری به این قصه رسیده ام - از یک طبیعت محض شخصی. برای 12 سال، بین سنین 22 تا 34 سالگی ام، من در چندین روابط همجنسبازانه ی بلندمدت نقش داشتم.

از سال 1988 تا 2000، من در خانه های همجنسبازان می زیستم، مست در بارهای زنان همجنسباز، که در راهپیمایی های حقوق همجنسبازان مشارکت داشت و آینده ی دور و دراز خود را منحصرا در کنار یک زن می دید.

در حقیقت، من قانع شده بودم که - مسببی بود که در آن زمان به نظر می آمد حرکتی جدی و عظیم به سمت همجنسبازی باشد - دیگر دلیلی برای بیرون رفتن با یک مرد وجود نخواهد داشت.

قبلا زن همجنسباز اکنون مادر

نگاهی از دوران جوانی: جکی کلون به همراه اولین دوست دخترش گون


البته، این، طوری نبود که من زندگی خود را از زمان بچگی در این مسیر ببینم. من در اسسکس در دامان والدینی کاتولیک و بسیار سنتی بار آمدم و به یک مدرسه ی کاتولیک جامع وارد شدم. به عنوان یک دختر جوان، شاید به خاطر پس زمینه ی خانوادگی و نوع تحصیلم دیگر جای هیچ سوالی باقی نمانده بود که هرچه خواهم شد به جز یک دگرجنس گرا. هرگز چیز دیگری برایم پیش نیامد تا باشم.

تنها باری که من کلمه ی "لزبین" (همجنسباز زن) را شنیدم، به عنوان عبارتی توهین آمیز خطاب به تنیس باز حرفه ای، مارتینا ناوراتیلووا بود و مطمئنا هیچ گاه آن موقع چنین چیزی برایم اتفاق نیفتاد که میل به زن دیگری داشته باشم.

من در 17 سالگی عاشق تیم، یک دانش آموز بسیار جذاب در مدرسه ی گرامر محلی شدم. رابطه، خیلی قوی بود و من باور داشتم که تا ابد با او خواهم بود. ما در مورد ازدواج و بچه دار شدن حرف زدیم. حتی قرار ملاقات هایی را قرار دادیم؛ زمانی که به دانشگاه های جدا از هم می رفتیم - او به کمبریج و من به کنت.

تیم به طرز شگفت آوری باهوش و بسیار خوش منظر بود. او عشق اول من بود و ما روابط بسیار احساسی فیزیکی داشتیم.

اما زمانی که من به سن 22 سالگی رسیدم، متوجه شدم که مردمانی که من بیش از همه دوست داشتم تماما زن هستند و در حقیقت همیشه بوده اند، اما فقط بر پایه ی دوستی معمولی.

من مکتب فمینیسم را در دانشگاه مطالعه کرده بودم و این چشمانم را به سوی این باز کرد که امکان دارد که گرایش جنسی به صورت یک انتخاب در زندگی باشد.

من قانع شدم هنگامی که مردان معمولا فقط به خاطر غرایز جنسی به سمت برگزیدن یک جفت کشیده می شوند، زنان بیشتر به طرف قسمت عاطفی رابطه جذب می شوند و این مرا هیجان زده کرد که رابطه با زنی دیگر می تواند رابطه بسیار نزدیکی را به ارمغان بیاورد.

من فهمیدم که بسیاری از همجنسبازان فکر خواهند کرد که این احمقانه به نظر می آید که من لزبینیسم را "انتخاب" کرده ام. برای آن ها، گرایش جنسیشان بسیار ذاتی و غیرقابل انکار است که مسئله ی "انتخاب" بر آن وارد نمی شود.

اما شاید این مورد شامل تمام زنان نشود. حقیقت را بگویم، من هیچ وقت احساس نیاز نکردم به اینکه خود را به عنوان همجنسباز یا دگرجنسگرا "بشناسانم" - من به سادگی تصمیم گرفتم که عاشق زنان شوم.

اولین تجربه ی جنسی من با یک زن همجنسباز به نام گون بود. این رابطه به طرز شگفت آوری قوی بود. در طی هفته ها، او از یک دوست صمیمی به کسی بدل گشت که می خواستم همه ی مدت را با او سپری کنم. او یک زن همجنسباز با تجربه بود. شاید او نبود، چیزی قرار نبود اتفاق بیفتد. اما زمانی که او قدم اول را برداشت، به نظر کاملا درست می آمد.

اینگونه نبود که من دیگر مردان را دوست نداشته باشم، من فقط حس کردم رابطه با یک زن تجربه ای مفیدتر خواهد بود. بالاخره، فرصتی به من داده شد تا در گپی واقعا بزرگ، یک گفت و گوی تاثیربرانگیز یا اشتراک مشکلات عاطفی بایکدیگر، من زنی را به جای یک مرد انتخاب کنم. رابطه ای فیزیکی با یک زن به نظر می رسید پیشرفتی عقلانی باشد.

شاید بهترین تشبیه این باشد که من مردان را "سیاه و سفید" و برعکس زنان را رنگی می دیدم. بدین ترتیب من با دوست پسر معشوقه ام که پنج سال رابطه داشتیم به یکدفعه قطع رابطه کردم. بار اول من حقیقت را به او نگفتم ولی هنگامی که نهایتا قبول کردم که عاشق زنی دیگر شده ام، او خلاص شد. به نظر رسید که حسادت را ترک کرد.

دوستان نزدیک من به سرعت پی بردند - اما من برای چندین سال شرمم آمد تا این مورد را با خانواده ام در میان بگذارم. من این را می دانستم، به عنوان کاتولیک های ایرلندی با حس شدید خانواده دوستی، آن ها شکه و ناراحت خواهند شد.

تا الان زمانی که شجاعتم را جمع کردم تا حقیقت را به آن ها بگویم، آن ها درک و حمایت کردند - پس از یک دوره نگرانی اولیه.

قبلا همجنسباز اکنون مادر

سه نفر از جمعیت: کریس هاهنه، همسرش ویکی پریس (عینکی) و کارینا تیریمینگام عاشق که از پشت می نگرد (چپ ترین) در روز انتخابات ماه گذشته


پس من خود را داخل یک سبک زندگی تکامل یافته ی همجنسبازانه انداختم - کلوب های همجنسبازان، بارها و مشروب خانه ها - و روابط من با زنان به سمت درازایی و عشق گرایید هرچند کشمکش های کوچکی هم در بعضی اوقات به وجود می آمد.

مقدار عظیم صحبت ها و کنکاش ها بسیار خسته کننده بود. زنانی که من با آن ها بیرون می رفتم بیشتر متمایل بودند به مانند کسانی نیازمند امنیت و اطمینان باشند و من خود را در نقش مردی یافتم که همیشه می بایست از دوست دخترهایش حمایت عاطفی می کرد. تغییرات جزئی اما مهم در حال و هوای هر روز زندگی به طرز خسته ناپذیری انتخاب می شدند.

یکی از دوست دخترها به قدری در نگه داری از خود ناتوان بود که هر دفعه به موقع تفریحات شبانه ی بیرون - معمولا در یک بار - بر اثر مشاجره، سر و صدا می کردیم و مجبور به ترک مکان می شدیم. او خود را به این صورت متقاعد کرده بود که من مجذوب دختر دیگری شده ام، اما من خیلی سعی کردم نظر کسی را جلب نکنم، او مرا باور نمی کرد.

پس از برگشت در خانه، ما چهار ساعت بعدی را صرف مشاجره در مورد رابطه مان، وفاداری و نظیر آن می کردیم. این وضع ناتمام بود. شاید به نظر تکراری و خسته کننده بیاید اما زمانی که شما هورمون های زنانه را در این ترکیب اضافه کنید، مشکلات حتی بدتر می شود. آیا می توانید تصور کنید که در کنار یک زن بیدار شده اید زمانی که هر دوی شما در خلق و خوی شدیدا تند عادت ماهانه قرار دارید؟

من درست به این حقیقت عقیده دارم که بودن در یک رابطه همجنسبازی زنانه بر دو مشکل حسادت و نا امنی می افزاید. با نقش های اندک الگو و عدم حمایت فرهنگی، دانستن این سخت است که چگونه باید رفتار کرد و چه توقعاتی به جاست.

دوست دخترهای دگرجنسگرای من فکر می کردند که روابط شدیدا احساسی و عمیق من رویایی به نظر می آید. آن ها به باهم بودن من و دوست دخترم در روح و روان غبطه می خوردند. چرا آن ها نمی توانستند به همان اندازه با دوست پسر یا همسر خود احساس نزدیکی کنند؟

بر خلاف بیشتر مردان، زنان، البته، حمایت پایان ناپذیر نثار هم می کردند و به ندرت حفره ای در تعامل با هم وجود داشت.

اما - همان طور که عجیب و غریب به نظر می رسد - من خود را اینگونه یافتم که دقیقا عکس آن را آرزو داشتم. من کمی بیشتر تفاوت می خواستم، کمی کاهش در حرف زدن و اندکی افزایش خشونت، و روابط من اغلب هزینه ی آن را داد.

من به قدری در این کار غوطه ور بودم، حتی یک آپارتمان با یکی از همخوابه هایم خریداری کردم. دو سال بعد ما جدا شدیم. ما به مدت پنج سال باهم بودیم و جدایی بسیار دردناک بود، زمانی که همه ی احساسات ظهورگر وخیممان کاملا خود را نشان داد.

بعد در 2000، زمانی که من 33 ساله بودم، یک رابطه ی همجنسبازانه ی به نظر ایده آل، به طرز بدی پیشرفت. ما به مدت سه سال باهم ماندیم و من صادقانه خودم را قانع کردم که او همان فرد موردنظر است. اما، دوباره، رابطه ی مان نابود شد به خاطر اینکه ما به خاطر دعواهای احساساتیمان و حسادتی که هیچ وقت قصد فروکش نداشت بسیار خسته گشتیم.

قسمت مسخره ی ماجرا این بود که من هیچ وقت، در یک رابطه، بی ایمان به طرف مقابلم نبودم. اما مجبور بودن به آرام کردن یک همخوابه ی حسود، خسته کننده بود - و روابط من اغلب هزینه داشت.

وقتی من این شکست ها را کنار هم گذاشتم، لحظه ای به گذشته ام نگریستم. آیا من زنان اشتباهی را برگزیده یا به سادگی من برای همجنسباز بودن ساخته نشده بودم؟

این شاید دل سردکننده به نظر می رسید، اما من یک تصمیم حساب شده انجام دادم تا دوباره سراغ مردان برگردم. من صادقانه می توانم بگویم، با وجود اینکه 34 سال داشتم، این هیچ رابطه ای با ساعت زیستی من پیدا نکرد. من همیشه نسبتا بدون فکر، در نظر داشتم که اگر من بچه بخواهم، از یک اسپرم دهنده استفاده خواهم کرد. پس تصمیم من به هیچ طریقی ربطی به این نداشت که من میل به بچه دار شدن داشته باشم.

و، در طی مدتی که من دوستان پسر داشتم، من سال ها حتی کوچکترین احساس علاقه ای به هیچ مردی نداشتم. اما به این حقیقت ساده مظنون بودم که من زین بعد احتیاجی به این ندارم که به وسیله ی گرایش جنسی ام تعریف شوم. من یک همجنسباز زن خود رشد یافته بودم.

برای بیش از یک دهه، گرایش جنسی من قسمتی حیاتی از ماهیت من بود. زمانی که ما جوان هستیم، همه ی ما نیازمند این هستیم که منسوب به قبیله ای باشیم و زیر یک علامت رژه برویم. این شاید مسخره به نظر برسد، اما لزبین خواندن خود در مورد من تقریبا مثل اسم پانک روی خود گذاشتن بود و یا یک گوث.

من نمی خواهم روابطم را زیر سوال ببرم - آن ها قصد تجربه ای بزرگ با من را در آن زمان داشتند و من به آن ها با علاقه ای بزرگ در پشت سر می نگرم - و من به خوبی از این قضیه آگاهم که بسیاری از مردم این را شوکه کننده می یابند، وگرنه بسیار توهین آمیز، زمانی که من می گویم من راهی دیگر انتخاب کردم.

تکرار می کنم، من بسیاری را می شناسم که کاملا متقاعد شده اند که آن ها همجنسباز متولد شده اند و قطعا اختیاری بر گرایش جنسیشان ندارند.

تمام چیزی که من می توانم بگویم، من معتقدم هر همجنسبازی همجنسباز تا آخر زندگی نیست. به طور خاص، من باور دارم که بسیاری از زنان پتانسیل مجذوب شدن به زنان دیگری را دارند - تا با کسی باشند که باور دارد این بسیار عادیست که درباره ی احساسات خودت حرف بزنی و می خواهد تا از هر فکر کوچکی که از ذهنت می گذرد باخبر شود.

حس هم درکی کامل و باهم بودن یک پیوند بسیار ویژه بین دو زن است. این که زنان چنین احساساتی را به کار گیرند یا نه، البته بستگی به بسیاری از عوامل پیچیده ی اجتماعی و روانشناسی دارد.

برای من، نهایتا بستن در به روی همجنسبازی دست انداز دار بود. به مدت 12 سال بود که آخرین بار من با مردی بیرون بودم و من بسیار نگران بودم که چگونه با مردان چیزی به جز عشق فاقد روابط جنسی ایجاد کنم. من دوباره احساس نوجوانی کردم. من به طور متوالی احساس برانگیختگی کردم و سپس فروکشی مثل یک دختر دبیرستانی مضطرب.

سپس در 2001 من ریچارد را ملاقات کردم، یک بازیگر 35 ساله. ما شروع به قرار گذاشتن باهم کردیم و به میزان مدتی طولانی تقریبا خشک بود، اما چیزی در مورد مهربانی و بی نیازی وی مرا مجذوب کرد.

من احساس کردم ما در راستای هم راه می رویم تا اینکه زندگی را محبوس به روابط رو در روی دوستانه یا خصومت وار کنیم. من احساسی طبیعی کردم و نه کلا ترس. او نسبت به گذشته ی من مثبت اندیش بود و هیچ وقت از نا امن پنداری های من اذیت نشد.

نفسی از هوای تازه بود. من همیشه بسیار مستقل بودم و احساس می کردم که می توانم در کنار او، خودم باشم. در طی یک سال من خود را حامله یافتم. دخترمان به دنیا آمد و 11 ماه بعد من حتی بسیار شوکه شدم که دوباره خود را حامله دیدم - با سه قلو هایی که بدون هیچ مراقبت پزشکی باروری، وضع حمل بودم. ما در 2008 ازدواج کردیم و زندگی مان حداقل بگویم پر جنب و جوش بود.

من هیچ وقت در یک میلیون سال هم نمی توانستم تصور کنم، در تمام مصیبت های زندگی همجنسبازانه ی من، که من روزی قرار است چنین زندگی متعارف و مستقیمی را بگذرانم.

در حقیقت، من دستانم را با وحشت به سوی این فکر دراز کردم. و شاید این غافلگیر کننده نبود که بیشتر دوستان همجنسباز من متعجب و عصبانی بودند از اینکه من به سمت مردان رفتم.

این خیانت به همه ی آنها به نظر می رسید اما من برایش ایستادگی کردم. مجله ی "دیوا"، بزرگترین نشریه ی لزبین در بریتانیا به من عنوان نا امیدکننده ترین لزبین سال را داد. و انتقادها هم اکنون هم ادامه دارد.

یک گروه فیس بوکی وجود دارد که اعلام دارد افرادی مثل جکی کلون را باید بیرون برد و با گلوله کشت. با وجود اینکه انتقاد ها آسیب رسان بودند، من دانستم که از کجا سرچشمه می گیرند - من همه را سرگردان کردم.

در دنیای همجنسبازان بعضی افراد از اینکه بسیاری از ما معتقدیم که گرایش جنسی انعطاف پذیر است متنفرند. ایده ی دوجنسگرایی از دید آنان منحوس است. آن ها این را نشانه ای از عدم قطعیت در تصمیم گیری و حتی خود فریبی می دانند.

من در حقیقت هیچ وقت خودم را یک دوجنسگرا ندیدم. و همچنین اکنون هم که متاهل هستم. این به مانند آن است که من قبول کنم که فکر می کنم با زنی صادق نبوده ام، که چنین موردی نبود.

اما بعد از آن این مسئله ایست که سوء تفاهم ها و عصبانیت های بسیاری را بر می انگیزاند. برای بسیاری در جامعه ی همجنسبازان، عوض کردن گرایش جنسی خود به منزله ی خیانتی شوکه کننده مشاهده می شود. افراد عادی، به سهم خودشان، همیشه می خواهند بدانند که من چرا گرایشم را عوض کردم (اغلب با منظورهایی توهین آمیز که من در دوران همجنسباز بودنم به گونه ای عجیب رفتار می کردم اما الان "کاملا سالم" هستم).

ایده ی اینکه زنی به جایگاه صحیح خود بازگردد - در تخت با یک مرد - هنوز هم به گونه ای پر هیجان بسیاری از مردم را بر می انگیزاند.

این دلیل آنست که من همدردی بسیاری با آن هایی دارم که خود را گرفتار در میانه می بینند. کارینا تریمینگام شاید به خاطر دورویی و ناراستی برای ارتباط داشتن با مردی متاهل مقصر باشد. و من بسیار متاثرم هم برای همسر ناشایست رفتار شده ی کریس هاهنه و هم برای همتای خیانت شده ی کارینا. اما برای سرزنش وی به خاطر زندگی در نقش یک همجنسباز و سپس رابطه با یک مرد؟

قطعا نه. بالاخره، من فقط این را خوب می دانم که چقدر طبیعی به نظر می رسد وقتی عاشق مردمانی از دو جنس، مخالف و جنس خودت می شوی.


نوشته شده توسط:رضا .ی
نظرات() 


برچسب ها: زن همجنسباز پشیمان، همجنسبازی زنان، لزبینیسم، چیزی به نام همجنسگرا وجود ندارد، قبلا همجنسباز اکنون مادر، رذایل اخلاقی زنان، زن همجنسباز ضد مرد،
دنبالک ها: منبع ،
میلاد حمیدی
شنبه 18 بهمن 1393 10:45 ب.ظ
سلام سلام
داداش رضا بازم اومدی و چشمامون روشن شد!
منور کردی داداش!
نظرت کو پس؟
بیا انجمن بیا وبلاگای ما قدیمی نکن.
کجا بودی پس تو داداش!
باور کن خیلی اومدم اما ناپدید بودی!!!
پاسخ رضا .ی : سلام! آره معذرت می خوام. اصلا این چند ماه به دلایلی نتونستم بیام وبلاگ. واقعا احسنت به معرفتت! واقعا شما همتون جوانمردید! حتما میام!
یکشنبه 12 بهمن 1393 01:48 ب.ظ
آقا دیگه داشتیم از بابت این غیبت طولانی شما نگران میشدیم!انشاالله که در زیر سایه کریمانه خداوند همچنان مصمم و پر انرژی در راه تفهیم سره از ناسره قلم بزنید و تاثیر گذار باشید.
منتظر آپهای پر تعداد و پر مغز شما هستیم تا این چند صباح نبودتان را از یاد ببریم...
پاسخ رضا .ی : حتما. شرمنده نفرمایید قربان!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

آخرین پستها

مرد بی گناه به خاطر اتهام نادرست تجاوز توسط جمعیت عصبانی به قتل رسید یکشنبه 9 فروردین 1394
ازدواج را به 40 سالگی نیندازید!!! پنجشنبه 21 اسفند 1393
زنان آسیایی نژادپرست بر علیه مردان خود جمعه 1 اسفند 1393
زمان آن است تا جهان چهرۀ واقعی وحشتناک زنان ایرانی را ببیند! پنجشنبه 30 بهمن 1393
به ما آموزش می دهند تا غم هایمان را برای خودمان نگه داریم ... یکشنبه 19 بهمن 1393
مشکل خود مردان ایران هستند! جمعه 17 بهمن 1393
این داستان واقعی است ... پنجشنبه 16 بهمن 1393
منطق زنانه: زمانی که بعضی زنان ادعای خدایی می کنند! یکشنبه 12 بهمن 1393
چگونه من از یک همجنسباز مرتکب، به یک مادر خوشحال صاحب چهار فرزند تبدیل شدم؟ پنجشنبه 9 بهمن 1393
آپارات دوشنبه 21 مهر 1393
تحریم ازدواج با زنان یکشنبه 6 مهر 1393
دید غیرانسانی زنان به مردان یکشنبه 6 مهر 1393
مردان ره خود روند ... شنبه 29 شهریور 1393
مطهری: روحانی همان حرف‌های احمدی‌نژاد را می‌زند چهارشنبه 19 شهریور 1393
مقایسه آمار افسردگی در مردان و زنان سه شنبه 28 مرداد 1393
لیست آخرین پستها